چهارشنبه 22 مهر 1394

کانال رسمی سایت در تلگرام

   نوشته شده توسط: Aydin Arsalan    

به ما در تلگرام بپیوندید : @HistoryPlace



https://telegram.me/HistoryPlace



عباس میرزا ولیعهد كه مورخان در ایراندوستی او تردید نكرده اند
23 ژانویه سال 1857 (سوم بهمن) یك روز تاریك دیگر در تاریخ طولانی و پراز رویداد میهن ما بود. در این روز نیروهای اعزامی انگلستان به ریاست «اوت رام» پس از شش هفته نبرد خیابانی، بندر بوشهر و حومه آن را تصرف كردند تا دولت تهران مجبور به صرف نظر كردن از شهر هرات و غرب افغانستان امروز شود كه از زمان تاسیس كشور ایران به دست كوروش بزرگ همیشه بخشی وفادار از ایران و كانون فرهنگ و ادب ما، و برای مدتی نیز شاهزاده نشین ایران و مقر حكومت خراسان بود و شاه عباس که در هرات به دنیا آمده بود پیش از احراز سلطنت در این شهر می زیست. نیروهای اعزامی انگلستان نهم دسامبر 1856 پس از یک گلوله باران شدید گام بر خاک وطن ما در ساحل بوشهر گذارده بودند و از همان لحظه نبرد خیابانی آغاز شده بود. دولت لندن اول نوامبر 1856 به ایران اعلان جنگ داده بود زیرا که اخطارهای دیپلماتیک آن دولت به ایران که از هرات و غرب افغانستان خارج شود مورد بی اعتنایی تهران قرارگرفته بود. در نبرد خیابانی 45 روزه، عمدتا مردم معمولی از شهر و حومه بوشهر دفاع می کردند. گلوله باران بوشهر توسط ناوهای انگلیسی صورت گرفته بود. افغانستان که بر سر آن این عملیات صورت گرفته بود از اوایل قرن هجدهم مطمح نظر انگلیسی ها بوده است که علل درگیری کنونی غرب در آنجا به همان زمان باز می گردد زیرا که افغانستان نزدیکترین راه زمینی ورود و نفوذ قدرت های «اوراسیا» که با ایجاد سازمان شانگهای متحد شده اند به آسیای غربی ـ منطقه استراتژیک و نفتدار جهان است. منطقه هرات قسمتی از بخش اصلی ایرانزمین بوده است که در عهد باستان «آریانا» خوانده می شد. «افغانستان» نامی است كه انگلیسی ها بر ایران خاوری گذارده اند. 
     
James Outram

نیروهای انگلیسی كه باكشتی از هند وارد آبهای بوشهر شده بودند نهم دسامبر 1856 (شش هفته پیش از آن) درپی یك گلوله باران طولانی در ساحل بوشهر پیاده شده بودند و در این مدت مردم معمولی از منطقه بوشهر دفاع می كردند، زیرا كه دولت تهران نیروی قابل ملاحظه در بوشهر و كازرون نداشت. درباره دفاع مردمی (میهنی) از بوشهر كتاب ها و رساله های بسیار نوشته شده است.
    دوست محمدخان حاكم كابل پس از امضای پیمان پیشاور (مورخ سی ام مارس سال 1855) با انگلستان، به تحریک انگلیسی ها و برخلاف روش گذشته اش دست به تشویق حاكم هرات به تمرد از دولت تهران زد. ناصرالدین شاه كه در همان زمان به گردنكشی خان خوارزم (تركمنستان امروز) پایان داده بود حسام السلطنه را با لشكر خراسان و چند یگان نظامی از تهران، گرگان و كرمان (سربازان مستقر در ارگ بم) مامور گوشمالی حاكم هرات كرد كه با اعتراض شدید لندن رو به رو شد. چون تهران توجه نكرد، انگلستان با برسمیت شناختن فوری مرزهای افغانستان كه خود در لندن ترسیم كرده بود، روابطش را با تهران قطع و یكم نوامبر1856 به ایران اعلان جنگ داد و بار دیگر به آبهای ما در خلیج فارس كشتی توپدار و تفنگدار روانه ساخت. 
     
دوستمحمدخان

ایران كه بر اثر مداخلات سیاسی قدرتهای اروپایی امكان (و درحقیقت اجازه) نیافته بود نیروی دریایی موثر و توپخانه ساحلی داشته باشد موفق به بازداری ناوگان اعزامی انگلستان كه از هند به حركت در آمده بود نشد و این ناوگان از یكم ژانویه به گلوله باران كردن بوشهر دست زد، اما براثر ایستادگی مردم محل 23 روز طول كشید تا بتواند تفنگدار در ساحل مستقر سازد. انگلستان كه چنین مقاومت میهندوستانه ای را انتطار نداشت خرمشهر را هم زیر حمله گرفت و اهواز را مورد تهدید نطامی قرار داد كه دولت بی خبر تهران از معارضات قدرتهای اروپایی با یكدیگر، و نیز نداشتن اعتماد كافی به احساسان میهنی ایرانیان و همچنین ناآگاهی از فنون جنگ های تازه و لشکرکشی و این که پیشروی سریع یك نیروی خارجی به دلیل وسعت كشور و كوهستانی بودن آن آسان و سریع نخواهد بود تسلیم اراده لندن شد و طبق توافق پاریس كه با میانجیگری رئیس وقت كشور فرانسه انجام شد از اصلی ترین قطعه ایران صرفنظر كرد!.
     اگر كمی به عقب باز گردیم می بینیم كه عباس میرزا ولیعهد فتحعلی شاه با مشاهده دسیسه های انگلستان در جریان تنظیم قرارداد «تركمن چای» و از دست رفتن قفقاز ایران و لمس كردن بی صداقتی ناپلئون و در حقیقت چشیدن مزه تلخ دیپلماسی اروپایی؛ برای حفظ مابقی خاك وطن، دولت عثمانی را با جنگ و زور وادار به امضای معاهده تعیین مرز مشترك كرد كه هنوز به قوت خود باقی است. از طرفی دیگر، چون روسیه به بسط قلمرو خود در منطقه ای پرداخته بود كه جغرافیون غرب نام «آسیای میانه» بر آن نهاده اند، عباس میرزا بدون فوت وقت برای حصول اطمینان از وفاداری حاكمان نیمه مستقل خوارزم، مرو ‚ بخارا و مناطق مربوط به خراسان شتافت. وی در اینجا متوجه شد انگلستان كه از دیر زمان نگران دست اندازی روسیه به هندوستان بوده چشم طمع به سرزمینی دوخته كه خود نام افغانستان بر آن نهاده است تا بتواند آن را به صورت حایلی میان متصرفات آسیایی روسیه و هندوستان درآورد و مانع پیشروی روسیه به سوی اقیانوس هند و آسیای جنوبی شود و در اجرای این سیاست خود، به تحریك و تطمیع خوانین و حكام افغان پرداخته است.
     عباس میرزا برای خنثی كردن فعالیتهای انگلستان در ایران خاوری (افغانستان امروز) وارد عمل شد. دولت لندن كه چنین دید با روسیه بر سر تعیین یك خط قرمز میان مناطق نفوذ خود در این قسمت از جهان وارد معامله شد تا با تعیین این خط به سلطه و نفوذ خود بر افغانستان رسمیت بدهد و به تحكیم و احیانا گسترش آن بپردازد. لذا دولتمردان انگلیسی به موازات مذاكره با روسیه با هدف سازش، سریعا در لندن به دلخواه خود و برپایه منافع دولت متبوع به ترسیم خطوطی پرداختند كه بر آن عنوان مرز ایران و افغان نهادند.
     عباس میرزا پس از مطیع ساختن حكمران سرخس كه بر منطقه نسا و اشك آباد (عشق آباد) تسلط داشت در سال 1834 تصمیم به راندن به سوی قندهار گرفت كه بیمار شد و درگذشت.
     محمد میرزا پسر عباس میرزا كه همان سال پس از درگذشت فتحعلیشاه به سلطنت رسیده بود پس از تحكیم پایه های حكومت خود، تصمیم به تكمیل مساعی پدر گرفت و دولت لندن از این تصمیم محمد شاه كه مناسبات حسنه با روسیه برقرار كرده بود نگران شد مخصوصا كه بیم داشت محمد شاه از كمك روسیه برای ریشه كن ساختن نفوذ انگلستان از افغانستان برخوردار شود.
     دولت لندن در سال 1837 «الكساندر برنزBurnes» را به بهانه توسعه داد و ستد بازرگانی به كابل فرستاد كه در باطن ماموریت او تحریك سران ایلات مناطق غربی بر ضد ایران و طوایف شمالی بر ضد روسیه بود.
     محمد شاه كه از طریق والی خراسان از اوضاع با خبر شده بود با تزار وقت روسیه یك پیمان دوستی امضاء كرد و تصمیم گرفت شخصا برای گوشمالی حكمران هرات و نواحی مجاور كه در پرداخت مالیات تعلل كرده بودند عازم خراسان شود.
     دوست محمد خان حكمران كابل كه هرات را یك شهر ایران می دانست در قبال تصمیم محمد شاه واكنش نشان نداده و تنها (به اشاره) خواسته بود كه شاه پس از گوشمال دادن حاكم هرات دست به اقدام مشابه در مورد والیان ولایات دیگر نزند (عازم قندهار نشود).
     دولت لندن كه از دوست محمدخان مایوس شده بود، خود مستقیما وارد عمل شد و به تهران اخطار كرد كه از لشكر كشی به هرات منصرف شود كه دولت ایران اعتناء نكرد و دولت روسیه این اخطار لندن را مداخله در امور ایران تلقی كرد و حمایت خود را از لشكركشی محمدشاه به هرات اعلام داشت و از عوامل خود در منطقه خواست كه با مساعی محمد شاه در این زمینه همكاری كنند. روسیه درعین حال دست به تدابیری در هرات زد كه محمدشاه را بیش از پیش تشویق به اجرای تصمیم خود كند.
     لندن كه اخطار خود را بی نتیجه دید و آگاه شد كه نیروهای نظامی ایران به هرات رسیده اند به دو اقدام همزمان دست زد؛ یكی اعزام كشتی جنگی به آبهای ایران بود كه این نیروها بوشهر و خارك را متصرف شدند و دیگری وادار كردن آقاخان محلاتی به طغیان. آقاخان شورش مسلحانه خود را از كرمان آغاز كرد و .... تهران كه چنین دید به دولت فرانسه متوسل شد كه از انگلستان بخواهد از آبهای ایران خارج شود كه در این تلاش موفق نشد. سرانجام محمد شاه تصمیم گرفت بدون دادن كوچكترین امتیازی به حاكم هرات، نیروهای اضافی را باز گرداند.
     انگلستان كه می دانست محمد شاه در فرصت دیگر به هرات لشكر كشی خواهد كرد، به تقویت وضعیت خود در افغانستان پرداخت و در اجرای این سیاست در سال 1839 دوست محمدخان را كه تا آن زمان در قبال هرات حاضر به اقدام بر ضد ایران نشده بود بركنار و شجاع الملك دست نشانده خود را پادشاه كابل كرد، ولی در كابل درپشت پرده كارها در دست «برنز» بود كه نماینده تام الاختیار انگلستان در افغانستان شده بود.
     انگلستان سپس در صدد برآمد برای سركوب كردن هرگونه مخالفتی، به افغانستان نیرو بفرستد. موضوع در جلسه شورای وزیران انگلستان به ریاست «پالمرستون» مطرح و تنها «دوك ولینگتون» با این تصمیم مخالفت كرد كه سرانجام گفت: ورود به افغانستان آسان است، فكر خارج كردن نیروها را از آنجا بكنید. 
     انگلستان در اجرای این تصمیم، پنج هزار نیرو از هند به قندهار منتقل كرد.
     افغانها در كابل با این اقدام انگلستان مخالفت كردند و در ادامه این مخالفت در سال 1841 شاه شجاع الملك و «برنز» را كشتند. انگلستان با این كه درگیر جنگ با چین، معروف به جنگ تریاك بود، پس از آگاه شدن از رویداد كابل شانزده هزار و پانصد سرباز به فرماندهی ژنرال «الفینستونElphinston» از هند به افغانستان اعزام داشت. از دست این نیرو كاری بر نیامد و پس از چند شكست، الفینستون به خواست افغانها كه دوباره دوست محمد خان را پادشاه خود كرده بودند تصمیم به خروج از افغانستان گرفت و با نیروهای خود و اتباع غیرنظامی انگلستان راه بازگشت به هند را در پیش گرفت. این نیرو در اثنای عقب نشینی، در منطقه جلال آباد و گذرگاه خیبر به محاصره افغانها افتاد و قتل عام شد.
     دوست محمد خان كه به حكومت باز گشته بود تا سال 1855 به جنگ با انگلیسی ها ادامه داد كه این درگیری ها با امضای پیمان پیشاور در تاریخ 30 مارس 1855 پایان یافت. دوست محمد خان پس از سازش با انگلستان روش سابق خود در قبال هرات را تغییر داد كه به شرحی كه در بالا آمد منجر به لشكر كشی مجدد ایران در زمان ناصر الدین شاه به هرات و مناطق اطراف آن ولایت شد. در این زمان ایران از لحاظ نظامی ضعیفتر و بیش از گذشته تحت فشار خارجی بود.
     باید دانست كه قرارداد مربوط به هرات (قرارداد پاریس) به دولت ایران اختیار داده است كه در صورت احساس خطر، و وجود تحریكات نظامی علیه خود در افغانستان غربی (نزدیك مرزهای دو كشور) بتواند نیرو به این سرزمین بفرستد و این نیرو تا قطع خطر و تحریكات در آنجا دست به عملیات بزند و باقی بماند.
     انگلیسی ها بعدا تلاشهای دیپلماتیك فراوان كردند تا به صورت های دیگر، بهانه برای بلااثر گذاردن این قسمت از قرارداد بر سر هرات را از جمله با امضای پیمان سعدآباد و قرارداد دوجانبه عدم تعرض میان ایران و افغانستان بتراشند، ولی موفقیت نداشتند. انگلیسی ها كه نگران پیدایش یك نادرشاه دیگر در ایران بودند (ناپلئون ایرانی)، بعدا و از سال 1919 با هدف محدود كردن ایران در مرزهای فعلی، تلاشهای دیپلماتیك مشابهی در مورد بی اثر ساختن قراردادهای قبلی عثمانی و ایران بر سر برخی از مناطق شرق دجله از جمله منطقه سلیمانیه بعمل آوردند و در این راستا، مسكو را هم در بیم خود از احیاء احتمالی ناسیونالسیم ایرانی شریك كردند، و احتمالا دولت مسكو در سایه همین نگرانی، با ساختن جمهوری آذربایجان خواست كه ایران نتواند روزگاری قرارداد استعماری تركمن چای را كه نتیجه شكست نظامی خود در برابر تعرض روسیه تزاری بود باطل اعلام كند و ....
     می دانیم كه قراردادهای نتیجه شكست نظامی (تحمیلی و اضطراری) پس از فراهم شدن فرصت، قابل اعراض و اعتراض هستند.


دوشنبه 2 بهمن 1396

روزی كه ملكه ویكتوریا درگذشت

   نوشته شده توسط: Aydin Arsalan    


Victoria
ویكتوریا، ملكه انگلستان 22 ژانویه 1901 در 82 سالگی درگذشت و با مرگ او یك دوره تاریخی این كشور پایان گرفت. در پی درگذشت ویكتوریا، پسرش ادوارد هفتم برجای او نشست و از 22 ژانویه 1901 پادشاه انگلستان شد.
     ویكتوریا از سال 1837 بر انگلستان سلطنت كرده بود. در زمان او بود كه گفته شد آفتاب بر پرچم انگلستان ــ به دلیل كثرت مستعمرات در گوشه و کنار جهان ــ غروب نمی كند. در زمان وی بود كه واژه «امپراتور هند» را برعنوان پادشاه انگلستان اضافه كرد. مردم مستعمرات (به ظن خود) گمان می كردند كه این ویكتوریاست كه حكومت می كند، زیرا از نظام حكومت پارلمانی انگلستان بی اطلاع بودند. 
    شوهر ملكه ویكتوریا در دهه 1860 درگذشته بود و او چهار دهه در مرگ شوهر عزادار بود.


دوشنبه 2 بهمن 1396

رهایی گروگانها و دكترین خطرآفرین جیمی كارتر

   نوشته شده توسط: Aydin Arsalan    


52 آمریكایی كه به مدت 444 روز در ایران به صورت گروگان بودند 21 ژانویه 1981 (یكم بهمن1359) وارد فرودگاه ویسبادن آلمان شدند. دولت ایران یك روز پیش از آن، و درست در روزی كه دوره ریاست جمهوری جیمی كارتر پایان یافت این گروگانها را كه در آبان 1358 در سفارت آمریكا در تهران دستگیر شده بودند رهاساخت. كارتر كه دیگر رئیس جمهور نبود از گروگانهای رها شده در آلمان دیدار كرد. این گروگانگیری به شكست كارتر در انتخابات انجامیده بود. جوانانی كه در آبان 1358 در تهران دست به این گروگانگیری زده بودند خواستار استرداد شاه جهت محاكمه او در تهران و نیز تعهّد آمریكا به قطع مداخلات خود در ایران بودند. در آن زمان شاه ظاهرا جهت درمان بیماری سرطان به آمریكا رفته بود. بلوكه كردن دارایی ها ایران و نیز اعلام دكترین كارتر در 23 ژانویه 1980 این گروگانگیری را پیچیده تر ساخته بود. طبق این دكترین كه بنظر می رسد همچنان نصب العین مقامات ارشد واشنگتن است، دولت آمریكا خودرا مجاز به استقرار در خلیج فارس كرده است. در دكترین كارتر آمده است: دولت آمریكا هرگونه تلاش برای كنترل منطقه خلیج فارس را تهدیدی برای منافع حیاتی خود تلقی خواهد كرد و برای عقب زدن و خنثی ساختن این تلاش به هر وسیله و اقدام متوسل خواهد شد. بهانه صدور این اعلامیه، مداخله مسكو در افغانستان [كه از خلیج فارس، فاصله زیاد دارد] بود!. این دكترین، به رغم فروپاشی شوروی، پابرجا مانده و آمریكا اینك نه تنها عملا در عراق، افغانستان، اردن، سعودی، كویت، بحرین، قطر و امارات حضور نظامی دارد و پاكستان متحد آن است بلكه جای پای آن در برخی كشورهای آسیای میانه و قفقاز هم دیده می شود.
Barry Rosen


    21 ژانویه 2011 آن شمار ازگروگانهای سابق که در قید حیات هستند در وست پوینت (آکادمی نظامی آمریکا) اجتماع و دیدار تازه کردند. به این مناسبت، برخی از روزنامه ها نوشته بودند که در زمان گروگانگیری، به اشاره مشاوران کارتر رسانه های آمریکا قضیه را بزرگ کرده بودند و هرروز دنبال می کردند تا آمریکاییان متوجه بحران اقتصادی وقت نشوند. درجریان گردهمایی 21 ژانویه 2011، بَری روزِن Barry Rosen سخنگوی وقت سفارت آمریکا در تهران [آتاشه مطبوعاتی] که به گروگان گرفته شده بود جزئیات تازه ای از 444 روز گروگان بودن را بیان داشت. وی در زمان گروگانگیری 36 ساله بود. رسانه ها و سیاستمداران غالبا نظر «روزن» را درباره هر تحول تازه در ایران جویا می شوند و منعکس می کنند.
    
گروگانهای آزادشده هنگام ورود به فرودگاه ویسبادن آلمان


    
این مجموعه عکس و «تیتر نیویورک تایمز در روز رهایی گروگانها» که نشان دهنده مسیر قضیه است در برخی از سالها به مناسبت سالروز رهایی گروگانها در نشریات چاپ می شود


دوشنبه 2 بهمن 1396

پیام پاپ وقت به شاه عباس و گزارش دیدار فرستاده او

   نوشته شده توسط: Aydin Arsalan    


پاپ پل پنجم
22 ژانویه 1623 (دوم بهمن 1001) شاه عباس یكم نامه پاپ پل پنجم را كه با یك پیك ویژه ارسال شده بود دریافت كرد كه در آن پاپ با هدف تشدید خصومت میان ایران و عثمانی، وعده هرگونه كمك از جمله كمك نظامی به شاه عباس داده بود. دولت عثمانی در اروپا برای كشورهای مسیحی یك خطر بزرگ بود. پاسخ شاه عباس به پیام پاپ، به دست گریگوری پانزدهم رسید زیرا كه هنگام بازگشت فرستاده واتیكان به رم، پاپ پل پنجم فوت شده بود.
     فرستاده ویژه در گزارش خود به پاپ از این ماموریت [كه در آرشیو واتیكان محفوط است] نوشته است كه شاه عباس پس از دریافت پیام و اطلاع از مفاد آن گفته بود كه از پاپ انتظار دارد كه كشورهای مسیحی را از ورود خودسرانه و با نیّت بد به خلیج فارس نهی كند. 
    فرستاده پاپ در گزارش خود اضافه كرده است كه در ضدیت شاه عباس با دولت عثمانی (به ویژه بر سر بین النهرین كه زیارتگاه های شیعیان در آنجا هستند) تردید ندارد، ولی گمان نمی رود كه به خاطر ما ـ مسیحیان و هر زمان كه ما بخواهیم با عثمانی وارد جنگ شود. او مردی باهوش و آگاه، و از اوضاع اروپا كاملا باخبر است و می داند كه در قبال مسائل خلیج فارس، چگونه از یك دولت اروپایی بر ضد دولت دیگر استفاده كند.



نادر شاه
21 ژانویه سال 1732 دولت روسیه طبق یادداشتی كه در رشت به نماینده دولت ایران تسلیم شد مفاد قرارداد سال 1724 خود با دولت عثمانی را كه به امضای پتر یكم و سلطان عثمانی رسیده بود كان لم یكن و بلااثر اعلام داشت. طبق این قرارداد كه با ظهور نادر و از ترس او لغو شد، دولتین روسیه و عثمانی با سوء استفاده از ضعف ایران به سبب جنگ داخلی (تصرف اصفهان به دست قندهاری های ایرانی) توافق كرده بودند كه سراسر غرب ایران ــ از گرجستان تا خوزستان ــ به عثمانی و نواحی ساحلی شمال ایران ــ از حاجی طرخان تا استراباد ــ به روسیه تعلّق داشته باشد. پتر یكم تزار روسیه چند روز پس از امضای این قرارداد درگذشت. 
     در سال 1724 دولت عثمانی هنگامی كه شنید كه پتر یكم امپراتور روسیه با 45 هزار سرباز و صدها توپ در حاجی طرخان مستقر شده و قصد راندن به جنوب و رساندن دست روسیه [به گفته خودش به آبهای گرم اقیانوس هند] را دارد كه هدف نهایی اوست پیشنهاد انعقاد آن قرارداد را داده بود كه میان دو دولت برسر ایران كه اوضاع مبهمی داشت درگیری روی ندهد و به علاوه، روس ها طمع به غرب ایران نكنند. پتر یکم با این پیشنهاد موافقت كرده بود.
     جانشینان پتر پس از اطلاع از ظهور نادر و قلع و قمع قندهاری ها و عقب راندن عثمانی و بركنار كردن طهماسب دوم ـ شاه صفوی، حساب كار خود را كردند و ضمن لغو یكجانبه قراردادی كه باعثمانی امضاء كرده بودند از همه دعاوی که داشتند دست برداشتند و دستور بازگشت نیروها را صادر كردند. 
     باوجود لغو این قرارداد و بازگرداندن عمده نیروها، روسیه در بیرون بردن باقیمانده واحدهای نظامی خود از بادكوبه (باكو) تعلّل می ورزید كه نادر دو سال بعد عازم داغستان شد و روس ها با شنیدن این خبر به واحدهای باقیمانده در دژ بادكوبه دستور تخلیه و بازگشت فوری دادند و شتاب در این كار به قدری زیاد بود كه سربازان روس تعدادی از توپهای خود را برجای گذارده بودند.
     اسناد آرشیو «سن پترز بورگ» نشان می دهد كه به تزار وقت روسیه (جانشین پتر یکم) گزارش كرده بودند كه اگر نادر از منطقه دربند قفقاز (داغستان) عبور كند به تصرف روسیه قانع نخواهد شد و تا اروپای مركزی پیش خواهد راند.



Gen. R. Huyser
بیست و ششم دی ماه 1357 (1979 و در آن سال مصادف با شانزدهم ژانویه) و یك روز پس از رای مثبت سنا به نخست وزیری شاپور بختیار، همچنانكه انتظار می رفت شاه و بانویش ایران را به عزم «اسوان» در جنوب مصر ترک کردند، رفتنی كه بازگشت نداشت. شاه سابق روز پیش از آن سه فرزند کوچکتر خودرا به آمریکا فرستاده بود. نهم ژانویه جیمی کارتر رئیس جمهور وقت آمریکا از طریق «ویلیام سولیوان» سفیر این كشور در تهران به شاه پیام داده بود كه به مصلحت است ایران را ترك گوید. با رفتن شاه، ماموریت ژنرال هایزر نیز به پایان رسید. 
     هلی كوپتر حامل شاه از نیاوران به مهرآباد توسط پنج هلی كوپتر نظامی اسكورت شده بود و این هلی کوپترها برای رسیدن به مقصد، از فراز ساختمان مقرّ وزارت دفاع ایران گذشتند! که در آنجا ژنرال آمریکایی، رابرت هایزر Gen. R. Huyser درحال گفت و گو با ژنرالهای ایران بود و بنا به نوشته خود او در کتاب «ماموریت ایران» عبور این هلی کوپترهارا از محل برگزاری مذاکرات به چشم دید! [و از رفتن شاه اطمینان حاصل کرد]. تبادل نظرهای هایزر با فرماندهان نظامی ارشد ایران روزها بود که در آنجا ادامه داشت!. شب پیش از خروج شاه، ژنرال قره باغی رئیس وقت ستاد مشترك نیروهای مسلح در مصاحبه ای اطمینان داده بود كه ارتش كودتا نخواهد كرد!. باوجود این، در لحظه خارج شدن شاه، در فرودگاه مهرآباد چند فرمانده نظامی تلاش کردند که وی را از ترک وطن بازدارند، دستش را بوسیدند و بر پایش افتادند که موفق نشدند.(عکس زیر).



     رادیو ایران همان روز به نقل از یک مقام دربار گفت که شاه برای مرخصی و درمان کشوررا ترک گفته است! ولی غلامحسین صالحیار سردبیر وقت روزنامه اطلاعات تیتر زده بود که «شاه رفت» که مفهوم رفتن همیشگی او داشت.
     پیش از خروج شاه از ایران، رادیو مسكو گفته بود: ... و از آنجا که سران ارتش ایران موظف به اطاعت از تصمیمات یك ژنرال آمریكایی [ژنرال رابرت هایزر] شده اند كه در تهران مستقر شده و از یکطرف تماس مستقیم با كاخ سفید واشنگتن و از سوی دیگر با فرماندهان نیروهای سه گانه ایران دارد وقوع هرگونه تغییرات در ایران ـ عکس وضعیت 28 امُرداد ـ محتمل است. متعاقب این گفتار رادیو مسكو، در تهران یك سرهنگ آمریكایی «مرده» یافت شده بود كه در آن روز معلوم نبود مقتول شده و یا اینکه خودكشی كرده بود!. روز پیش از آن نیز در شهر کرمان یك مقام آمریكایی به نام «مارتین بركویتس» كشته شده بود. در جریان انقلاب، حزب توده و گروههای کمونیستی دیگر وسیعا فعّال شده بودند.
    شاه در فاصله ترک تهران و درگذشت، به رغم بیماری سرطان یک کتاب نوشت، یک مصاحبه عمومی و چندین مصاحبه اختصاصی انجام داد. وی اظهار کرده بود وقتی شنیدم که یک ژنرال آمریکایی ـ معاون فرماندهی نیروهای نظامی این کشور در اروپا به تهران آمده و با فرماندهان نظامی ایران تماس مستقیم برقرار کرده خواستم که با من ملاقات کند. در این ملاقات، نخستین پرسش این آمریکایی [رابرت هایزر] که یک ژنرال نیروی هوایی بود از من این بود که چه وقت ایران را ترک خواهم کرد؟!. این سئوال و رفتار او و مذاکراتش با فرماندهان تردید و سوء ظن مرا افزایش داد.
    شاه در اسوان مصر به مجله تایم، در پاسخ به این پرسش که چرا امکان داد که تظاهرات یک سال تمام طول بکشد و به اعتصاب و عصیان تبدیل شود گفته بود که این جیمی كارتر بود كه به او اشاره كرد اگر در برابر تظاهركنندگان شدّت عمل نشان دهد نمی تواند روی حمایت آمریكا حساب كند. شاه افزوده بود مخالفان او كه متوجه این قضیه شده بودند بر شدت مخالفت و تظاهرات خیابانی و اعتصابات افزودند و اكثریت ساكت و بی تفاوت جامعه را هم به حركت درآوردند و امور کشور فلج شد. [تظاهرات منجر به انقلاب در پی انتشار نامه ساختگی احمد رشیدی مطلق در روزنامه اطلاعات در نهم ژانویه 1978 آغاز شده بود].
    شاه چندی بعد در مصاحبه دیگری کارتررا فاقد تفکّر سیاسی و احاطه بر رویدادهای تاریخ حتی تاریخ قرون 19 و 20 خوانده و گفته بود سیاست کارتر به دلیل بی اطلاعی از گذشته ملل، تفاوت فرهنگها، روانشناسی و رفتار آنها و ضعف تحلیل اوضاع جاری جهان و پیش بینی آینده، تحت تاثیر تلقین و نفوذ اطرافیان خود بویژه برژینسکیِ ضدِ روس برای آمریکا در دراز مدت مشکلات متعدد خواهد آفرید که رفع آنها نیاز به هزینه کردن صدها میلیارد دلار و حتی تحمل تلفات دارد. کارتر گمان می کند (می کرد) که شاه تنها یک نفر است و با رفتن او، ایران متحد آمریکا باقی خواهد ماند. آینده ثابت خواهد کرد که چنین نخواهد بود. [که ثابت شد.].
    در پاسخ به این پرسش که چرا یک شاه باید به توصیه رئیس دولت دیگر عمل کند، گفته بود ترسیدم ایران منزوی و ایزوله شود و هر آنچه را که به دست آورده بودیم از دست بدهیم.
    ژنرال امیرحسین ربیعی فرمانده نیروی هوایی وقت که برغم رفتار ملایم در قبال انقلاب، محاکمه و اعدام شد در جلسه محاکمه در پاسخ به یک سئوال قاضی شرع گفت که دولت کارتر به دست ژنرال هایزر دُم شاه را بمانند یک موش مرده گرفت و از ایران بیرون انداخت. [این اظهار ژنرال ربیعی همان روز در روزنامه های تهران انتشار یافت].
چرچیل در سال 1943 در تهران با شاه ملاقات و پادشاهی اورا تثبیت کرد و جورج براون در سال 1978 خواهان کنار رفتن او شد (انگلستان خواست که بیاید و انگلستان خواست که برود)


    به باور برخی از مورّخان، هایزر ماموریت داشت که ژنرالهای ایران را قانع کند که پس از رفتن شاه، اگر بختیار دستور سرکوب خشونت آمیز تظاهرات کنندگان را بدهد اطاعت نکنند و ژنرال قره باغی رئیس ستاد ارتش چنین قولی را به او داد و به این قول خود هم عمل کرد. به اظهار این مورخان، ژنرال هیگ فرمانده هایزر [و بعدا وزیر امور خارجه آمریکا] با ماموریت معاون خود هایزر و رفتن به تهران موافقت نداشت و کناره گیری او از فرماندهی نیروهای نظامی آمریکا در اروپا (ناتو) شاید به همین دلیل بود. پاره ای از این مورخان نوشته اند که پیش از ماموریت هایزر، جورج براون وزیر امور خارجه پیشین انگلستان نیز در ملاقات با شاه به او اندرز داده بود که بهتر است کنار برود و ظاهرا «رمسی کلارک» دادستان پیشین آمریکا و روشنفکر بنام این کشور هم پیام مشابهی برای شاه فرستاده بود. از زمانی که پزشکان فرانسوی تشخیص داده بودند که شاه به بیماری سرطان دچار شده و عمری نخواهد داشت، قدرت های غرب حمایت خودرا به تدریج از او سلب و به چاره جویی افتاده بودند. در این میان انبوه دانشجویان ایرانی مقیم آمریکا و اروپا به روشن کردن سران ممالک محل اقامت خود از ضعف های دولت شاه و نارضایتی اکثریت مردم پرداخته و بویژه ذهن جیمی کارتر را پُر کرده بودند بگونه ای که در نوامبر 1977 که شاه به آمریکا رفت تدابیر کافی انتظامی برای جلوگیری از تظاهرات ایرانیان ساکن آمریکا که در برابر کاخ سفید اجتماع کرده و سنگ پرانی می کردند و شاه تحقیر شد بعمل نیامد.
بکار رفتن گاز اشک آور علیه تظاهرکنندگان ایرانی ضد شاه مقابل کاخ سفید واشنگتن در نوامبر 1977 به قدری فضای کاخ را آلوده کرده بود که شاه در کنار تریبون ایراد سخنرانی مجبور به پاک کردن اشک خود با دستمال شده بود


     قدرت های غرب خواهان کناره گیری شاه از نیمه سال انقلاب بودند و یقین داشتند که با کناره گیری شاه و جوان بودن پسرش، دمکراسی در ایران برقرار شود ولی شاه حاضر به کناره گیری نبود و همچنان دم از برنامه های دور و دراز خود ازجمله تمدن بزرگ می زد.
     ایجاد وحدت مساعی میان مخالفان سلطنت از ملی گرا و چپگرا تا مذهبی و شکست اقدامات دولت شاه برای برقراری آرامش باعث شده بود که متحدان خارجی از جمله جیمی کارتر رئیس جمهور آمریکا، جیمز کالاهان نخست وزیر وقت دولت لندن و ژیسکار دستن رئیس جمهور فرانسه از ادامه حمایت از او دست بردارند.
شاپور بختیار پس از تایید نخست وزیری اش در سنا، در کنار شاه


     شاه درنیمه اول دیماه به هر چهره شناخته شده که برای قبول ریاست دولت متوسل شد پاسخ رد شنید جز شاپور بختیار که انتصاب او مورد تایید ضمنی رئیس جمهور وقت آمریکا هم بود. ظاهرا بختیار به شرط خروج [موقت] شاه از کشور که کارتر رئیس جمهور آمریکا نیز همین نظر را داشت قبول نخست وزیری کرده بود.
     غلامحسین صالحیار سردبیر وقت روزنامه اطلاعات و از کمونیستهای سابق اندكی پس از خروج شاه از تهران این روزنامه را با این تیتر سراسری: «شاه رفت» كه از پیش آماده شده بود منتشر ساخت و روزنامه تا ساعت هشت شب تجدید چاپ می شد و هر نسخه یك تومانی آن تا پنجاه تومان به فروش می رسید. در آن روز كه هنوز ارتش، پلیس و ساواك به وضعیت سابق باقی بودند و دولت منصوب از سوی شاه قدرت را به دست داشت، زدن چنین تیتری یك ریسك بزرگ بود و جرات و دلاوری زیاد لازم داشت. در آن زمان حسین شمس ایلی و علی باستانی دو معاون سردبیری روزنامه اطلاعات بودند و دکتر علیرضا نوریزاده دبیر میز سیاسی این روزنامه و مسئول تهیه و تنظیم اخبار و تحولات انقلاب بود. علی باستانی کمتر از دو ماه پس از پیروزی انقلاب، از روزنامه اطلاعات اخراج شد و بعدا هم مدتی را در بازداشت گذرانید. وی پس از اخراج شدن از روزنامه اطلاعات، خود را خانه نشین ساخت و به روزنامه نگاری بازنگشت. علی باستانی از سال 1336 هجری در روزنامه اطلاعات بکار نوشتن پرداخته بود و سالها معاون سردبیر بود. حسین شمس که به مدت 14 سال معاون اول روزنامه اطلاعات بود در بهار 1359 همانند دیگر اعضای تحریریه از کار اخراج گردید ولی چند سال بعد به دنیای روزنامه نگاری و روزنامه اطلاعات بازگشت. وی که اخیرا بازنشسته شده است یکی از روزنامه نگاران ماهر و حرفه ای ایران بشمار می آید.
     در آن زمان در ایران هنوز كار حروفچینی به صورت سربی (لاینو تایپ) انجام می گرفت و تهیه حروف و قرار دادن آنها در قالب فولادین صفحه سازی و سپس زیر پرس قرار دادن و به صورت صفحه استوانه ای شكل فلزی در آوردن و به ماشین چاپ بستن وقت گیر بود و صالحیار كه رفتن شاه را از چند روز پیش از آن پیش بینی كرده بود تهیه این تیتر فوق العاده درشت را به استاد «عباس مژده بخش» مدیر صفحات سفارش داده بود. صالحیار برای قبولاندن این تیتر به شورای دبیران روزنامه استدلال كرد كه هدف از نوشتن این دو كلمه به این درشتی این است كه نظامیان پایین دست اطمینان حاصل كنند كه شاه باز نخواهد گشت و لذا با در نظر گرفتن عواقب كار، از تیراندازی به مردم خودداری كنند و هدف عمده او جلوگیری و دست كم كاهش قتل ایرانی به دست ایرانی است. باوجود این استدلال، وی برای جلوگیری از مخالفت احتمالی بعضی دبیران تحریریه مجبور شد نهیب بزند. این تیتر سبب شد كه نظامیان از بازگشت شاه مایوس شوند و بیش از گذشته به انقلابیون به پیوندند. تصویر این صفحه و ترجمه و تفسیر تیتر آن در فصل «تاثیرگذاری رسانه ها» در تاریخ عمومی مطبوعات آمده است. 
    سه روز پیش از رفتن شاه از تهران، در پاریس آیت الله خمینی برای اداره امور كشور شورای انقلاب اسلامی تشكیل داده بود و انتصاب شاپور بختیار را (که مورد قبول واشنگتن هم بود) غیر قانونی اعلام كرده بود. 26 روز پس از رفتن شاه از ایران، انقلاب پیروز و پنجاه روز بعد رفراندوم تغییر نظام برگذار شد.
     صالحیار 19 آذر 1382 پس از 24 سال خانه نشستن فوت شد بدون این كه از این كار او كه كاهش خونریزی و تخریب و كاستن از فاصله انقلاب تا پیروزی بود سخنی به میان آید، حتی پس از مرگش.
     روزنامه نگاران ایران پس از کناره گیره دولت تمام ـ نظامی ژنرال ازهاری به اعتصاب 62 روزه خود پایان داده بودند. روزنامه های ایران در طول انقلاب و تا چند ماه پس از آن در کنترل کمونیست های سابق بودند. 
     شاه و دولت او از دیماه 1356 با اعتراض و اعتصاب مردم که هر روز هم گسترش بیشتری می یافت رو به رو و هر اقدام آنان و مشاوران داخلی و خارجی شان برای آرام کردن اوضاع به شکست می انجامید از جمله اصلاح تقویم کشور، وعده آزادی زندانیان سیاسی و برگزاری انتخابات آزاد، لغو تصمیم به ساخت قمارخانه (کازینو)، ... و نیز اعمال خشونت؛ اعلام حکومت نظامی در هفدهم شهریورماه 1357 و همان روز تیراندازی به تظاهرکنندگان در میدان ژاله (تهران) و روی کار آوردن یک دولت تماما نظامی در نیمه آبان آن سال.
    با انتصاب بختیار (که چند سال بعد در فرانسه ترور شد) کار موسسات و قبل از همه روزنامه ها از سرگرفته شد. ولی برغم خروج شاه از کشور تظاهرات و مخالفت ادامه یافت که بختیار هواداران خودرا به انجام تظاهرات موافق دعوت کرد و میان دو دسته تظاهرکننده زد و خوردهایی صورت گرفت. چند روز پس از رفتن شاه از کشور، بختیار بر پایه محاسباتی (که چگونگی آن هنوز به دست نیامده است) با بازگشت آیت الله خمینی به کشور موافقت کرد و وی اول فوریه پس از 14 سال تبعید به وطن بازگشت و 11 روز بعد انقلاب به پیروزی رسید و ....
     دوران آوارگی شاه از لحظه پیروزی انقلاب (11 فوریه 1979) تا پایان عمرادامه یافت. شاه مبتلاء بسرطان از سال 1973، در دوران آوارگی در كشورهای مختلف و در سایه ترس از ترور و یا دستگیری و تحویل داده شدن به ایران برای محاكمه بسر می بُرد و سرانجام در تابستان 1359(1980 و در آستانه جنگ عراق با ایران) بر اثر همان بیماری در یك بیمارستان نظامی مصر درگذشت و در یک مسجد در قاهره مدفون شد. 
    در یک مورد، ورود شاه به نیویورک جهت درمان باعث تصرف سفارت آمریکا در تهران و گروگانگیری کارکنان آن و مآلا قطع کامل روابط دو کشورشد. با این قطع روابط و اعلام شدن آمریکا به عنوان شیطان بزرگ و کنار رفتن مهدی بازرگان؛ قول و قرارهای خصوصی و محرمانه پیش از انقلاب به فنا رفت و دست آمریکا مستقیما از ایران کوتاه شد، خصومت گسترش یافت و ....
     انقلاب ایران به عنوان یک رویداد چشمگیر قرن 20 و نتایج ناشی از آن و تداوم تحولات، تغییرات و مسائل مورد توجه تاریخنگاران و پژوهشگران حرفه ای (بیطرف) بوده ولی محصول این پژوهش ها به صورت دقیق و کامل انتشار نیافته و جادارد که درباره تحولات سالهای 1978 و 1979 ایران پژوهش علمی به روش تحقیق در تطوّر تاریخ ادامه یابد. در این زمینه آنچه که تاکنون انتشار یافته همانا تفسیر گزارش های روز و مصاحبه با ارباب تحقیق، اصحاب نظر و مورخان بوده است.
     برخی از محققین، این انقلاب را نتیجه روزافزون بودن شکاف میان فقیر و غنی در ایران و تبدیل کشور به یک جامعه طبقاتی مخصوصا در دهه 1970 (دهه 1350 هجری) و به موازات افزایش درآمد ایران از صدور نفت و نیز ادامه بوروکراسی باقیمانده از دوران قاجارها و پیدایش فساد دولتی بیان کرده و گفته اند که شماری کم (یک اقلیت نسبتا کوچک ـ خواص) روی ثروت ها و مقامهای کشور دست گذارده بودند و دیگران با هراندازه معلومات، آگاهی، شایستگی و مهارت به این ثروتها و مقامها (معاملات دولتی، وکالت مجلس، انتشار نشریه و ...) دسترسی نداشتند و به تدریج ناله هایشان تبدیل به فریاد شد و شاه این فریاد را نشنیده گرفت تا دست کم با تغییرات و اصلاحات نسبی در سیستم موافقت کند ... و این فریادها در سال 1357 (1978 میلادی) توفان شد و .... شاه باور نمی کرد که در جهان نیمه دوم قرن بیستم یک کشور و آن هم ایران دارای نظام مذهبی شود و درنتیجه همه ترس او از کمونیست ها بود و بارها این بیم را علنی ساخته و به دولت واشنگتن نیز منتقل کرده بود. شاه ملی گرایان (مصدقی ها) را شماری سالخورده که با اصل سلطنت مخالف نیستند می دانست. به باور یک مفسر آمریکایی، شاه مردی خداترس بود که به شعائر اسلامی احترام می گذارد. این تفسیرنگار در دهه 1960 با شاه دیدار کرده بود.
     پاره ای دیگر از پژوهشگران نوشته اند که ورود و گسترش فرهنگ غرب در ایران و برخورد دو فرهنگ (مخصوصا در محله های مذهبی تر شهرها و مناطق روستانشین) و قضاوت شاه و دولتش تنها برپایه زندگانی و خواست ساکنان شمال شهر تهران، نارضایی توده مردم را برانگیخته بود و منتظر فرصت برای بروز مخالفت بودند.
     به باور جمعی دیگر، انقلاب ایران ریشه در بپاخیزی ژوئن 1963 (خرداد 1342) داشت و درحقیقت دنباله آن بود ولی شاه به جای توجه به خواستهای بپاخاستگان آن سال، به راه خود ادامه داد. حال آنکه عقل سلیم حکم می کرد که انگیزه آن بپاخیزی و شعارهایش را تحلیل و مورد توجه (نصب العین) قرار می داد. 
     برخی از تاریخنگاران نوشته اند: در دهه 1970 (دهه 1350هجری) به همان اندازه که درآمد ایران از نفت افزایش می یافت؛ اعیان و اشراف (خواص) توانمندتر و طبقه نادار و روستائیان فقیرتر و ضعیفتر می شدند و طبقه متوسط بی خیال از این گسترش جدایی ها به خوشگذرانی و لوکس کردن وسایل زندگانی سرگرم بود و تاریخ ایران بسرعت به تکرار وضعیت اواخر عهد ساسانیان (نیمه اول قرن هفتم میلادی) می پرداخت که همانا «فلسفه تاریخ» است و ایران در طول زمان چندبار آن را تجربه کرده است. شاه به دلیل بیماری سرطان و تنگ شدن حلقه محاصره او توسط خواص واقعیت هارا لمس نکرد و مانع از تکرار تاریخ نشد و چون می دانست که عمری نخواهد داشت در طول انقلاب هم تنها به روز قیامت و مجازات الهی توجه داشت و وظیفه کشورداری یعنی حفظ جان، مال، امنیت و حیثیت اتباع را فدای آن کرد و ....
     چند تاریخنگار بخشی از علل ناآرامی های یک دهه آخر عمر نظام سلطنتی ایران را تحریکات و سیاست های برخی از قدرتهای وقت که بیشترشان هم بظاهر دوست دولت شاه بودند برنگاشته و دلایلی برای اثبات این تز خود ارائه داده اند. به باور این تاریخنگاران، کثرت دانشجویان ایرانی در مدارس عالی آمریکا و اروپای غربی و نزدیک شدن اعضای کنفدراسیون دانشجویان به جیمی کارتر و مشاورانش و بدگویی از شاه نظر رئیس جمهور وقت آمریکارا که یک دمکراسی دوست لیبرال است نسبت به شاه و دولتش تغییر داد. در سالهای دهه 1970 (1350 هجری) دهها هزار جوان ایرانی با استفاده از گران شدن مستغلات در ایران (تا صد برابر) و ثابت ماندن ارزش ریال نسبت به دلار (یک دلار = هفت تومان) و آزادی فروش ارز در بانکهای ایران برای تحصیل به آمریکا آمده بودند و چون عمدتا از خانواده های «ورکینگ کلاس» ایران بودند خیلی زود جذب انجمن ها و گروههای دانشجویی مخالف دولت متبوع و ازجمله انجمن دانشجویان مسلمان، مجاهدین خلق، چریکهای فدایی و ... شدند و با راه انداختن تظاهرات ضد شاه و شعار نویسی، مصاحبه و حتی مراجعه خانه به خانه نظر آمریکاییان را نسبت به شاه تغییر دادند و سه مورد تظاهرات وسیع آنان در نوامبر 1977 در شهر واشنگتن (کاخ سفید)، نیویورک و پاریس کار شاه را ساخت و این، آغاز پایان کار او بود. بسیاری از این دانشجویان درجریان انقلاب و یا ظرف یکی دو سال اول (1979 و 9 ماه از سال 1980) به ایران بازگشتند و چون وضعیت را مطابق میل خود ندیدند عمدتا در کشور محل تحصیل ماندگار شدند و با استفاده از قوانین مهاجرت محل اقامت بستگان خودرا هم آوردند و اینان بستگان دیگر و این تسلسل تا به امروز ادامه یافته و شمار ایرانیان مهاجر در سراسر جهان ظرف سه دهه گذشته، طبق یک برآورد بالغ بر 5 میلیون می شود که چون تابعیت ایران را لغو نکرده اند تبعه جمهوری اسلامی هم بشمار می آیند و قسمتی از آمار نفوس ایران را تشکیل می دهند. به گفته یک محقق کانادایی در سال 2010، کثرت فارغ التحصیلان مدارس عالی ایران بویژه دانشگاه آزاد که کار مناسب تحصیلات خود پیدا نمی کنند از عوامل ایجاد تفکر مهاجرت است.
عکس قسمت بالای صفحه اول روزنامه اطلاعات26 دی ماه 1357



نیكیتاخروشچف رهبر وقت شوروی 16 ژانویه 1963 (26 دیماه 1341) اعلام كرد كه این كشور بمب اتمی 100 مِگاتُنی ساخته است. 
    هنوز معلوم نشده است كه بر سر این تسلیحات چه آمده و روسیه فدراتیو با این قدرت آتش، چرا سیاست انفعالی و نوعی انزوا در پیش گرفته است كه مآلا برایش زیان غیر قابل جبران خواهد داشت!. طبق قرارداد ستارت 2، آمریکا و روسیه می توانند هرکدام تا 3500 بمب اتمی داشته باشند.
    16 ژانویه 2015 (26 دیماه 1393) از عُمر كشور واحد روسیه كه ایجاد آن از سوی ایوان مخوف اعلام شد درست 468 سال گذشت (کمتر از یک پنجم عُمر ایران واحد).



پانزدهم ژانویه سال 946 میلادی (25 دیماه) احمد دیلمی (معزالدوله) بغداد را متصرف شد، المستكفی بیست و دومین خلیفه عباسی را بركنار كرد و با این اقدام حكومت سراسر ایران بار دیگر در دست ایرانیان قرارگرفت و تجدید حاكمیت ملّی كه مردانی چون ماكان و مرداویز از مازندران و دیلمان، بابك خرّمدین از آذربایجان، سیستانی ها (ایرانیان خاوری كه امروز افغان خوانده می شوند) ازجمله صفّاریان، خراسانی ها به ویژه سامانیان و ... در راهش تلاش كرده و جان باخته بودند به تحقق پیوست. علی، احمد و حسن دیلمی پسران بویه از پیروان و دستیاران «مرداویز» قهرمان ملّی ما بودند كه آرزوها و اندیشه های وی را دنبال كردند. بوئیان «شیعه اثنی عشری» را با ناسیونالیسم ایرانی درآمیختند تا میهن آنان درجهان اسلامی ماهیتی كاملا مستقل داشته باشد؛ به همان گونه كه آئین زرتشت ستون ناسیونالیسم ایرانی در دوران ساسانیان بود. احمد از سوی برادر خود علی دیلمی مامور پس گرفتن خوزستان و تصرف بغداد بود كه به انجام هر دو ماموریت موفق شد. وی بود که رسمیت عزاداری تاسوعا و عاشورا را اعلام داشت.
    تاریخ نگاران اروپایی 15 ژانویه 946 میلادی ـ فتح مقرّ خلیفه عباسی را [پس گرفتن ناحیه ایکه پایتخت امپراتوری باستانی ایران در آنجا قرارداشت] برای ایرانیان روزی بزرگ ثبت تاریخ کرده اند ـ روزی درخشان همانند روزی كه كوروش بزرگ ایجاد امپراتوری ایران را اعلام داشت و روزی كه اشكانیان مقدونیهای اشغالگر (جانشینان اسكندر) را به مدیترانه ریختند. مقدونی ها «سلوكیه» را در كنار دجله ساخته بودند تا از آنجا بر آسیای غربی حكومت و نظارت كنند كه اشكانیان پس از بیرون راندن آنان از آسیا، تیسفون (مداین ـ واقع در 36 كیلومتری جنوب بغداد امروز) را در سوی دیگر دجله ساختند و دو دولت اشكانی و ساسانی ایران حدود هزار سال از این شهر بر امپراتوری پهناورشان حكومت كردند و مانع پیشروی اروپاییان (رومیان) در آسیا شدند. هر دو دودمان خطر نزدیك بودن به مرز رقیب (امپراتوری غرب = روم ) را تحمل كردند و پایتخت را از تیسفون به یك شهر مركزی انتقال ندادند.
    بغداد در دسامبر سال 1534 از دست ایران خارج شد و موقتا به دست سلطان سلیمان امپراتور عثمانی افتاد كه خود را خلیفه مسلمین می خواند و بغداد را برای اثبات ادعای خود لازم داشت. دولت صفویه ایران بعدا بغداد را از عثمانی ها پس گرفت و در آنجا یك پادگان ثابت به وجود آورد و یك واحد نظامی نیرومند مستقر ساخت. جنگ متناوب ایران و عثمانی بر سر بغداد دو قرن طول كشید و در زمان نادرشاه مصالحه صورت گرفت؛ ایران از دعاوی خود بر بغداد دست كشید و عثمانی حاكمیت ایران بر ایروان (پایتخت كنونی ارمنستان) و همه قفقاز جنوبی را برسمیت شناخت.


دوشنبه 25 دی 1396

ماجرای قتل گریبایدوف در تهران

   نوشته شده توسط: Aydin Arsalan    


Alexander S. Griboyedov
الكساندر گریبایدوف Alexander S. Griboyedov دیپلمات، نظامی، نمایشنامه نویس و طنزنگار روس 15 ژانویه 1795 (25 دیماه) در مسكو به دنیا آمد و 11 فوریه 1829 در 34 سالگی در تهران به دست مردم كشته شد. گریبایدوف كه نمایشنامه های فكاهی اش هنوز كهنه نشده اند و در جریانند، سالها در تفلیس مامور تماس با ایران بود. وی بود كه پیشنویس قرارداد [ننگین] تركمنچای را پس از امضای فتحعلیشاه به سن پترزبورگ برد و به تزار وقت (نیكلای اول) داد. گریبایدوف كه در جریان جنگ روس و ایران، همه جا دركنار ژنرال پاسكویچ بود پس از دادن قرارداد تركمنچای به تزار، از جانب او به سمت سفیر روسیه (به اصطلاح آن زمان؛ وزیر مختار) در تهران منصوب شد. وی در سفارت روسیه در تهران به یك خواجه حرمسرای فتحعلیشاه كه از مردم قفقاز بود پناهندگی داد. این خواجه فراری گریبایدوف را در جریان سرنوشت دختران قفقازی و به ویژه گرجی ها در حرمسراهای شاه و شاهزادگان و مقامات ایران قرارداد و گریبایدوف كه تحت تاثیر حرفهای او قرارگرفته بود، باتوجه به مفاد قرارداد تركمنچای كه بازگشت قفقازی هارا از ایران به شهرهایشان (درصورت تمایل) شامل می شد نخست به دو زن قفقازی كه از خانه یك شاهزاده قاجار فراركرده بودند پناه داد و سپس دستورداد كه درصورت لزوم برای پس گرفتن این زنان كه در خرمسراها و احیانا مادر فرزندان اعیان كشور بودند به زور متوسل شوند. انتشار این تصمیم در تهران، ایرانیان را كه از قرارداد تركمنچای ناخوشنود بودند خشمگین ساخت و به نام جلوگیری از تعرض به حرمسراها و توقیف زوجه (نوامیس) مردم به سفارت حمله بردند و با وجود مقاومت قزاقهای محافظ سفارت وارد آن شدند و گریبایدوف، كاركنان سفارت، قزاقها و حتی خواجه پناهنده شده را كشتند و جسد گریبایدوف را به میان زباله ها افكندند كه سه روز بعد به دست آمد و به تفلیس حمل شد. فتحعلیشاه از بیم آغاز جنگ سوم روسیه با ایران، نوه خود خسرومیرزا را با جمعی از رجال كشور از جمله میرزا تقی خان فراهانی (امیر كبیر) جهت پوزش خواهی به سن پترزبورگ [پایتخت وقت روسیه] فرستاد. تزار از این رفتار راضی شد و حتی قسمتی از غرامت جنگ پیشین را به ایران بخشید.



یك صحنه از سنگرگیری و تیراندازی نظامیان آلمان و راستگرایان این كشور در برلین برضد كمونیستها در جریان قیام مسلحانه ژانویه 1919
15 ژانویه سال 1919 قیام مسلحانه كمونیستهای آلمان (اعضای حزب اسپارتاكیست) که عنوان حزب خودرا از نام اسپارتاكوس انقلابی دوهزار سال پیش از آن برگرفته بودند و در آلمان اعلام جمهوری سوسیالیستی کرده بودند در شهر برلین باقتل دو رهبر اصلی قیام، «رزا لوكزمبورگ Rosa Luxemburg» و «كارل لیب نكت Karl Liebknecht» شكست خورد . بانو «رزا» و كارل كه دو روز پیش از این احساس كرده بودند پیروزی شان دشوار است در یك هتل پناه گرفته بودند كه ماموران دولت آلمان آنان را در آنجا دستگیر كردند و پس از بازجویی مقدماتی، هنگام انتقال از هتل، هردو كشته شدند!. «رزا» درجریان انتقال از هتل به دست راستگرایان كه با تبانی قبلی ماموران دولت در خارج از ساختمان گرد آمده بودند مضروب و از دست ماموران خارج و با شكنجه فراوان كشته شد و جسدش را به كانال آب افكندند كه كشف نشد. ماموران كارل را با اتومبیل بردند ولی پس از طی مسافتی خودشان اورا در همان اتومبیل كشتند. 
     قیام مسلحانه کمونیستها و عمر جمهوری سوسیالیستی آنان یك هفته طول كشیده بود. از 12 ژانویه ــ چهارمین روز قیام، پیدا بود كمونیستها كه مهارت جنگی نظامیان را نداشتند برنده نخواهند بود. تلفات این نبرد خیابانی بسیار سنگین بود و روزها طول كشید تا اجساد كشتگان را از خیابانها و ساختمانها جمع آوری كردند.
     


حزب سوسیالیست آلمان از مدتها پیش در آستانه انشعاب قرار گرفته بود. جناح تندرو به نام «شاخه اسپارتاكوس» به رهبری «رزا» و «كارل» با تعیین نامزد برای انتخابات عمومی 19 ژانویه مخالفت كرد و راه رسیدن به سوسیالیسم را قیام مسلحانه اعلام داشت و چون با مخالفت ضمنی شاخه دیگر رو به رو شد اول ژانویه دست به انشعاب زد و تحت نام حزب كمونیست «اسپارتاكیست» درآلمان اعلام جمهوری سوسیالیستی كرد. در سراسر آلمان كارمندان و مقامات سوسیالیست از همكاری با دولت دست كشیدند و این، تنها همكاری شاخه دیگر با تندروها بود. 
     در آغاز قیام، اسپارتاكیست ها موفق به تصرف بسیاری از سازمانهای دولتی آلمان شدند. درجریان انقلاب، سوسیال دمكراتهای آلمان نه تنها از آنان حمایت نكردند بلكه در مواردی هم به ارتش و ناسیونالیستها (راستها) كمك كردند. توان قیامگران از روز چهارم پس از بركناری رئیس پلیس برلن كه یك سوسیالیست بود رو به كاهش گذارد و تا 15 ژانویه به شكست كامل انجامید.
     «رزا» رهبر كمونیستهای سپارتاكیست در نظر داشت یك نظام سوسیالیستی شورایی مشابه روسیه در آلمان كه آمادگی بیشتر و شرایط مناسبتر داشت بر قرار كند. بسیاری از اصحاب نظر گفته اند كه اگر قیام كمونیستهای آلمان در آن زمان پیروز شده بود سوسیالیسم جهانگیر می شد و جهان چهره دیگری داشت.
     
رزا و كارل پیش از پناه بردن به هتل و قتل هر دو

كمونیستهای آلمان تا سال 1990 سوسیال دمكراتها را كه در قیام مسلحانه ژانویه 1919 به آنان كمك نكرده بودند «خائن» می خواندند كه از این سال بار دیگر میان دو حزب نوعی همكاری بر قرار شده است. سوسیال دمكراتها برای دفاع از خود گفته بودند و هنوز هم تكرار می كنند كه برنامه آنان دستیابی تدریجی به سوسیالیسم و از طریق همزیستی با نظامهای كاپیتالیستی موجود است تا قیام مسلحانه و انقلاب، زیراكه در انقلاب، دوره تخریب كوتاه و سریع و دوران بازسازی بسیار كند است و با كوچكترین غفلت و اشتباه ممكن است هرگز دست ندهد. 



Pompey
دهم ژانویه سال 62 پیش ازمیلاد پمپیPompey ژنرال رومی و یكی از اعضای شورای 3 نفری ریاست امپراتوری روم اعلام كرد كه سوریه و مناطق اطراف آن ضمیمه قلمرو روم خواهد بود. در آن زمان سوریه به مراتب بزرگتر از امروز و پایتخت آن انتاكیه (Antioch) و شامل جنوب غربی تركیه امروز، قسمتی از اردن امروز و لبنان بود. این تصمیم،چهل روز بعد توسط یك فرستاده ویژه به اطلاع امپراتوری ایران رسانده شد. پاسخ ایران این بود: دست رومیان از مناطق شرق مدیترانه كوتاه. این مناطق از جمله سوریه و ناحیه اورشلیم باید استقلال داشته باشند و یا تحت الحمایه ایران باشند.
    این پاسخ دندان شكن بر امپراتوری روم گران آمد و عزم جنگ با ایران را كرد. كراسوس ژنرال دیگر ـ همردیف پمپی (Gnaeus Pompeius) و یكی از اعضای شورای سه گانه ریاست بر امپراتوری روم تداركات لازم برای این جنگ را فراهم كرد و 9 سال بعد (53 سال پیش از میلاد) با سپاهی انبوه وارد شرق مدیترانه شد. ارتش ایران به فرماندهی سپهبد «سورنا» به حرکت درآمد و جنگ دو ارتش در منطقه حرّان (كارهه آن زمان – كنار رود فرات، مرز امروز سوریه و تركیه) آغاز شد. در این جنگ سپاه روم درهم شكست، كراسوس و پسرش كشته و رومیان به مدیترانه ریخته شدند. این جنگ بزرگترین پیروزی شرق برغرب در طول تاریخ بشمار آورده شده است. مورخان نظامی علت پیروزی ایران را برتری اسلحه و تاكتیك جنگ و احساسات شدید ناسیونالیستی ایرانیان دانسته اند. شكست كارهه تحقیر بزرگی برای امپراتوری روم بود. درسی كه از این جنگ باید گرفت این است كه ملتی كه نتواند به موازات زمان؛ اسلحه دفاعی لازم، تكنولوژی مربوط، غرور ملی، وطن شناسی، روحیه و آمادگی دفاع از خاك وطن و آزادی و استقلال آن را داشته باشد محكوم به بردگی، استثمار شدن و ذلت است.


چهارشنبه 20 دی 1396

سوزاندن یهودیان در شهر بازل سویس

   نوشته شده توسط: Aydin Arsalan    


در پی یک بدگمانی طولانی و علنی شدن این شایعه که یهودیان عامل سرایت طاعون لنفاوی (مرگ سیاه) به شهر بازل Basel
     (کنفدراسیون سویس) بوده اند، نهم ژانویه 1349 میلادی مردم شهر به دستگیری همشهریان یهودی پرداختند و دستگیرشدگان را آتش زدند. شهر بازل که ساکنان آن آلمانی زبان هستند و از مراکز صنعتی و داروسازی سویس است در گوشه شمال غربی سویس و در تلاقی مرز آلمان و فرانسه و در کنار رود راین واقع شده است. 
    طاعون لنفاوی که اینک ثابت شده است با مهاجرت اقوام آلتائیک از شمال غربی آسیای مرکزی به شبه جزیره کریمه و اوکراین و از آنجا به اروپای مرکزی سرایت کرده بود در قرن چهاردهم میلادی تقریبا نیمی از جمعیت قاره اروپا را نابود کرد. این بیماری تا آغاز قرن بیستم، گاه به گاه در اروپا شیوع می یافت و کشتار می کرد. این نوع طاعون در آن زمان درمان پذیر نبود و بیمار را در کمتر از یک هفته می کشت.


چهارشنبه 20 دی 1396

خودکشی آخرین رئیس جمهوری تکزاس مستقل

   نوشته شده توسط: Aydin Arsalan    


Anson Jones
انسون جانزAnson Jones آخرین رئیس جمهوری تکزاس مستقل نهم ژانویه 1858 خودکشی کرد. وی که در ماساچوست به دنیا آمده و در نیویورک و فیلادلفیا تحصیل پزشگی کرده بود و سپس ساکن تکزاس شده بود از فراماسونرهای آمریکا بود. وی گمان می کرد که اگر ضمیمه شدن جمهوری تکزاس به فدراسیون آمریکارا تایید کند و تکزاس به صورت یک ایالت درآید وی سناتور این ایالت در کنگره آمریکا خواهد شد ولی پس از الحاق تکزاس، رای کافی برای سناتور شدن به دست نیاورد، آزرده خاطر شد و خودکشی کرد.


چهارشنبه 20 دی 1396

پایان نبرد گالیپولی و پیروزی عثمانی

   نوشته شده توسط: Aydin Arsalan    


نبرد گالیپولی Gallipolis (داردانل ـ چاناکاله سواشلری) نهم ژانویه 1916 با پیروزی نیروهای عثمانی پایان یافت. این نبردرا نیروهای فرانسوی و انگلیسی ازجمله واحدهایی از استرالیا و نیوزیلند در 19 آوریل 1915 و در دومین سال جنگ جهانی اول آغاز کرده بودند. هدف فرانسه و انگلستان از فرستادن نیرو به نزدیکی استانبول پایتخت عثمانی گرفتن این شهر و تسلط بر تنگه بسفور بود تا کشتی های روسیه بتوانند آزادانه رفت و آمد کنند. روسیه متحد فرانسه و انگلستان و عثمانی متحد آلمان بود. نبرد گالیپولی به اروپاییان که قصد نابودی عثمانی و تجزیه خاک اصلی آن (آناتولی) و دادن تراکیه (تراس ـ ترکیه اروپا) را به یونان داشتند فهماند که در صورت شکست عثمانی تنها خواهند توانست اقمار آن را متصرف شوند نه آناتولی را. ایستادگی ترکها در نبرد گالیپولی بسیار شدید و قهرمانانه بود. از نبرد گالیپولی بود که مصطفی کمال ـ از فرماندهان نیروهای عثمانی به صورت یک قهرمان ملی سربرآورد که بعدا و پس از شکست عثمانی در جنگ جهانی اول، یونانیان را عقب راند و جمهوری ترکیه را بوجود آورد.
مصطفی کمال (آتاتُرک) و تنی چند از نظامیان عثمانی در جبهه گالیپولی در سال 1916



دو سوی یك سكه «داریك» باقیمانده از دوران هخامنشیان

طبق بررسی های مستشرقین اروپایی [برپایه نوشته های مورخان یونان باستان كه كارهای داریوش بزرگ را دقیقا و وسیعا شرح داده اند] و تطبیق تقویم ها، پول رسمی ایران (سكه داریك = دَریک) در ژانویه سال 504 پیش از میلاد ضرب و رایج شد و این، نخستین سکه متحد الشکل جهان که دارای وزن و عیار یکسان بود در ژانویه 2017 دو هزار و 521 ساله شده است. داریوش دستور ضرب این سكه را در دومین روز نخستین ماه زمستان سال 504 پیش از میلاد (دیماه و یک روز پس از شب چله ـ یَلدا) داده بود که پس از چند روز آماده شده بود. سكه های داریك (گرفته شده از نام داریوش و نیز به مفهوم دارایی ـ ثروت) تا پایان عهد هخامنشیان [سلطه اسکندر مقدونی] رایج بودند. نقش تصویر رئیس کشور بر یکطرف سکه نیز از زمان داریوش مرسوم شده است.
     بسیاری از كشورها نام پول ملّی را از اسامی تاریخی گرفته اند، مثلا پول ونزوئلا از نام سیمون بولیوار، تاجیكستان از نام سامانیان (سامانی) و ... ولی نام پول ملی ایران ـ ریال ـ از اسپانیا است!، تومان هم تُرکی به معنای ده هزار است که قاجاریه مغول تبار آن را مصطلح کردند. این پرسش همواره مطرح بوده است که چرا نباید پول ملی ایران به نام باستانی اش «دارا ـ داریك» بازگردانیده شود؟!. مورّخان، این بی اعتنایی هنگام نامگذاری را یكی از غفلت های مقامات دوران سلطنت پهلوی یکم نوشته اند. پهلوی دوم مراسم دو هزار و پانصدمین سال تاسیس دولت مركزی ایران را برگزار كرد، ولی نام پول ملّی را به اسم باستانی و 2500 ساله اش «دارا ـ داریك)» باز نگردانید!. ایراد دیگر مورخان به این دودمان این بوده است که الفبای فارسی را تغییر نداد تا تلفظ ها یكسان شود. فارسی یك زبان «هند ـ اروپایی» است كه لازم است به الفبایی نوشته شود كه دارای حروف صوتی (واول) باشد.
    ریال ایران پس از تغییر نظام حکومتی در بهمن ماه 1357 و عمدتا از اواخر دهه 1360 هجری ارزش برابری و قدرت خرید خود (خرید کالا و خدمات) بویژه در 6 سال اخیر را از دست داده است. ارزش پول ملی را معمولا با بهای طلا (زر) می سنجند نه با برابری آن با پول یک کشور بزرگ که بانک مرکزی می تواند مصنوعا آن را تعیین و حتی تثبیت کند و پایین نگهدارد. سکه طلا پیش از سال انقلاب، 80 تا 100 تومان بود و در جریان انقلاب به 300 ـ 400 تومان رسید و در آغاز زمستان 1395 (38 سال بعد) به حدود یک میلیون و 150 هزار تومان یعنی که در برابر طلا، 3 هزار برابر ارزان شده است ـ در برابر دلار آمریکا؛ حدود 570 بار ارزانتر.
نقش داریوش بزرگ که 25 قرن پیش بر سنگ کنده شده است


تعداد کل صفحات: 407 1 2 3 4 5 6 7 ...